تبليغاتX
نقد و نظر
 

                                      سهراب سپهری ،شاعر واژه های ترد

 

من اناری را،  می کنم دانه،

به دلم می گویم :

خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود ...

  

  زندگینامۀ سهراب سپهری:

سهراب سپهري، در پانزدهم مهرماه 1307 درقم به دنيا آمد و دوره زندگي را بيشتر در تهران گذراند . يك نكته مهم درباره سپهري از اين قراراست : سهراب سپهري بر اساس شناسنامه در مهر 1307 در كاشان به دنيا آمده است. اما او خود به صراحت اين موضوع را مردود شمرده است:

”من كاشي ام. .شناسنامه ام درست نيست . مادرم مي داند كه من در روز چهاردهم مهر(16 اكتبر)به دنيا آمده ام . درست سر ساعت 12 .مادرم صداي اذان را مي شنيده است . در قم زياد نمانده ايم. به گلپايگان و خوانسار رفته ايم . به سرزمين پدري. “

 نام پدرش اسدالله خان، و نام مادرش فروغ سپهري، نواده لسان المك سپهري، مؤلف ناسخ التواريخ بود. در آن خانواده، غيراز سهراب، منوچهر، همايون دخت،پريدخت و پروانه هم زندگي مي كردند كه همگي اهل ذوق و هنر بودند. سهراب در محيطي سرسبز زندگي مي كرد. بـاغي بسيار بزرگ، با درختاني تنومند و گلهاي زياد، و وجود حيوانات اهلي،مرغ، لاك پشت، اردك، ... محيطي با صفاي روستايي به او هديه كرده بود.

 سهراب، رفتار خشن معلم و پدر را بارها تجربه كرده بود، حتي روزي به جرم نقاشي كشيدن بر تابلوي مدرسه كتك خورده بود . به نقاشي علاقه زيادي داشت، و از راه نقاشي، تامين معاش مي كرد. به موسيقي، و بويژه نواختن سنتور نيز علاقه داشت و دستگاههاي موسيقي را مي دانست . مطالعه،جزو كارهاي روزمره سهراب بود. فرانسه و انگليسي را خوب مي دانست، و به قران و مولوي و شمس، علاقه فراوانی داشت.

 سپهری در سال 1332 از دانشــكده هنرهاي زيبا دانشــگاه تهران، در مقطـع كارشنـاسي فارغ التحصيل شد و در مد ت زندگي خود، به اروپا، شرق آسيا سفرهاي زيادي كرد. در حوزه نقاشي، و در عصر آهن، طبيعت را در آثارش جاني دوباره مي بخشيد. او هرگز ازدواج نكرد و در روزهاي پايان عمرش به انزوا پناه برد تا اينكه دريكم اريبهشت 1359، به علت بيماري سرطان خون درگذشت .

 

 

اولين سروده هاي سهراب، تا 35 سالگي ادامه داشت. در 45 سالگي، صداي پاي آب، و مسافر را سرود. در كل شش مجموعه شعر و دو شعر بلند ازاو مانده است. نام اولين مجموعه او، در كنار چمن،نام دارد و كتابي نيز به نثر به نام اتاق آبي نگاشته است. در كنار چمن، اولين كتاب سهراب است كه با مقدمه مشفق كاشاني چاپ شده و ناياب است . دومين اثر شعري سهراب، مرگ رنگ نام دارد كه 22 قطعه شعر است. او در اين مجموعه، از شب و تاريكي صحبت كرده و مفاهيمي غير عرفاني دارد، و نوعي سـرگرداني در آن احسـاس مي شود .

 زندگي خوابها، سومين اثر شعري سهراب است كه در سال 1332 سروده شده است و بيشترين تعداد شعر سهراب را در خود دارد . در اين دفتر، سهراب نشان داده كه با عرفان مشرق زمين آشنا شده، و از تاريكي ها فاصله گرفته و نور را احساس كرده است . شرق اندوه، عنوان دفتر شعر ديگر سهراب است. در اين دفتر،صحبت از درد مشرق زمين و تجليات عرفاني ديده مي شود. صداي پاي آب، از اصلي ترين سروده هاي سهراب است. گويا سهراب، در اين شعر خود را معرفي كرده و مشاهدات عرفاني خود را بيان كرده است . در اين سرود، صداي تنهايي سهراب، و عرفان او را مي شنويم .او در اين سروده، همه را به خوبي و نيكي دعوت كرده است. مسافر، نيز از ديگر سروده هاي سهراب است كه در بردارنده نكاتي عرفاني، و خاطره سفري به شمال است .

حجم سبز،كامل ترين و زيبا ترين اثر شعري سهراب است. اين اثر با 25 شعر، در 1346 چاپ شده و يادگار روزهاي سبز و آفتابي سپهري است. سهراب در اين اثر، اشعاري قوي واستوار دارد، و طبيعت را نمايش كرده است. 

  آخرين مجموعه شعري سهراب، ما هيچ، ما نگاه، نام دارد. سهراب در اين مجموعه،  اشعاري دشوار و كم جذابيت دارد. گاه واژه ها بر معنا غلبه مي كنند ولي در نوع خود، بي نظير است. دراین مجموعه سپهري،در اوج و پختگي روحي است .و بالاخره اين كه اتاق آبي ديگر اثر سهراب سپهري است، كه به نثر است، داراي اشارات فلسفي، اعتقادي و عرفاني است. اتاق آبي سه بخش دارد : بخش اول به معرفي اتاق آبي ـ اتاقي در انتهاي باغي كه سهراب زياد به آنجا مي رفته ـ پرداخته، بخش دوم مربوط به خاطرات دبستان و دبيرستان است و بخش سوم، گفتگو با استاد نام دارد .1

 پانوشت:

عماد، حجت، سيب سرخ خورشيد،تهران، انتشارات فرهنگستان يادواره، 1377   

+ به قلم محمود گرجی ،

 

                                             نگاهی کوتاه به شعر   گل یا پوچ

                                     سرودۀ سر کار خانم  طاهره قصدی

                                                 از وبلاگ:

                                          تلواسه های ماه تی تی 

                                                                                    با احترام.

گل یا پوچ 

 

گل یا ...

مشتت را باز کن

دلم برای آخرین لبخندم تنگ شده...

 

1-این طرح در عین کوتاهی،اشاره به نوعی بازی ساده،معروف، عمومی و دیرینه است.همین، نشان می دهد شاعر، از ساده ترین امور و امکان محیطی، برای خلق یک اثر زیبا به خوبی بهره گرفته است و نگاهی دقیق دارد .

2 گل یا پوچ،برای سرگمی و گذر زمان ابداع شده.به تعبیر بهتر،هر دو طرف بازی برای فرار از درک گذر زمان، خود را درگیر بازی ساده ای کرده اند. نکته اینجاست که شاعر در همین مرحله،گویی گذر زمان برایش سخت و سنگین و درد آور است و بی هیچ اشارۀ مستقیمی، و تنها با چند واژۀ ساده و با اشاره به بازی، می خواهدخود را از چنگال درک عبور زمان رها کند یا حد اقل آن را با پناه بردن به این بازی، در پستوی ذهن پنهان کند.

3- بازی، خاص کودکان است.شاعر،به یاد کودکیهای خود افتاده و صفا،سادگی، و خنده های کودکانه را به یاد آورده است. این نگاه واین بازگشت به عقب، توجیهی اساطیری دارد.شاعر که مدتهاست نخندیده،دلتنگ خنده ها  و صفای کودکانه و آرامش پیشین است.

4- "مشتت را باز کن"، تعبیری بسیار دقیق و چند لایه است: از یک سو، به طور کامل با بازی گل یا پوچ در ارتباط است.از دیگر سو، باز کردن یا باز شدن مشت، از نظر ادبی کنایه از افشا شدن، رسوایی، و کنار رفتن پرده ها و..است. در این مرحله، شاعر از دنیای دوگانه و چند گانه و پر از ریا و تزویر گلایه مند است و به صراحت می گوید مشتت را باز کن تا هر چه هست، صادقانه و بی پرده، بیرون افتد.لایه سوم آنکه با باز شدن مشت، تکلیف ادامۀ بازی زندگی روشن می شود:بخندم، بگریم،انتظار کشم،نوبت ما در بازی زندگی کی می شود، تا کی باید بازنده باشم،...؟این لایه با آخرین جملۀ شعر مرتبط است.

5 –جملۀ پایانی نیز دو لایه دارد. شاعر بی هیچ اشارۀ مستقیمی، خواننده را درمیان دو نوع خنده، در حال تعلیق می گذارد و تشخیص را به مخاطب می دهد تا هر طور دوست دارد رقم بزند . او  نشان نمی دهد که این دلتنگی، برای آخرین لبخند برد است یا خندۀ تلخ ناشی از باخت.

6- اگر چه برای شاعر لحظۀ آفرینش هنری،مقدس ترین لحظه ها ، و شعر و واژگان خلق شده، بهترین است ،آنگونه که جابه جایی و جایگزینی واژگان شعر برایش سخت است، این شعر، حتی می تواند با این جمله  آغاز شود: "مشتت را باز کن" .  حذف اولین جمله یعنی :" گل یا ..."آسیبی به شعر نمی زند و قدرت ایجاز آن را هم بیشتر می کند. زیرا مفهوم گل یا پوچ ، در خود شعر مستتر است.البته شکل فعلی از نظر آاوایی و زبانی شعر مناسب است. به جای جملۀ پایانی هم،شاعر می توانست با اضافه کردن یک واژه، پایانی دیگر به شعر ببخشد: "پوچ" . یعنی این طور باشد:

مشتت را باز کن

دلم برای آخرین لبخندم تنگ شده...

پوچ.

پوچ،ضمن داشتن مفهومی روانشناختی،جامعه شناختی و فلسفی، ضمن آنکه پایان شعر را قویتر می کند،باز شاعر را درگیر بازی گریز از درک مفهوم زمان می کند و نشان می دهد دوندگیهای شاعر، هنوز ادامه خواهد داشت . آن هم در این دنیایی که هنوز مشتهای بستۀ ریا فراوانند.

 

+ به قلم محمود گرجی ،

   در اشعار سهراب و فروغ

 یکی از واژگانی که در ادبیات، همواره زیرساختی اساطیری داشته است، مفهوم " سفر"، عبور، گذار، و پروازو عروج بوده است. نباید فراموش کرد که در اسطوره، همواره سفر به گذشته و تاریخ اساطیری است. زیرا رابطه انسان اسطوره مند، از زمان کیهانی هنوز بریده نشده، و چون در پس زمینه تفکرات و ذهنیاتش، هنوز خاطره بهشت ازلی را به یاد دارد، از سویی نیزبه واسطه هبوط، از آن زمان و مکان کیهانی دور افتاده، همچنان حسرت دیروز کودکی خود را می خورد، و از آن روزها، به نیکی یاد می کند و مایل است آگاهانه، هراز چند گاهی، به آنجا سری بزند. 

 " اسطوره سفر" از سویی با اسطوره درخت و کوه – که پیشتر شرح کردیم – و از سویی با اسـطـوره مرگ، که بزودی بیان خواهیم کرد، ارتبـاطی مـداوم، و پیوندی تنگـاتـنگ دارد. انسان هنرمند و اسطوره ای، در حافظه خود، زمان ازلی را به یاد دارد. سعی می کند از طریق پرواز، بالارفتن از کوه، یا درخت، به آن مکان آغازین، و بهشت برین برگردد. 

 در جوامع باستانی، شمن، بیش از هر چیز کارشناس خلسه است. یعنی می تواند به دلخواه، از جسمش بیرون آید و دست به سفرهای عرفانی در تمام منطق کیهانی زند. ... اوست که با سـفــرهای طولانی خود، در عالم خلسه، به آسمان می رود. 1

  آنچه مهم است این که سفر اساطیری، در مرور خاطرات اسطوره ای خود، نوعی بازگشت، و عروج و پرواز به دیروز را تجربه می کند نه آینده را. و هربارکه به سفر اساطیری دست می زند، از طریق نمادها و ابزارهای عروج – که پیشتر برشمردیم – از جمله پله، پلکان، ایوان، باد، درخت، کوه ،و ... به مرکزجهان، و به " ناف" جهان می رسد، و زمین را به آسمان متصل می کند. فرق اسطوره سفر، با اسطوره مرگ در این است که مسافر اساطیری، با مرگ، اسطوره سفر، و چرخه زایش- مرگ را کامل می کند، اما با سفر اساطیری، بدون تکمیل چرخه زایش مرگ، با خروج از حالت خلسه به زمین باز می گردد. سفر، با کارکردی اساطیری، یکی از مهمترین رویکردهای شعری در اشعـــار فروغ فرخزاد، و بویژه سهراب سپهری است. سفر، مرور خاطرات اساطیری، و یادآوری آنهاست. همین، باعث زنده ماندن روح اسطـــوره می شود، و به همین دلیل سفــــــرهای اساطیری، و پروازها و عروج های نمادین و اسطوره ای، اهمیت فوق العاده ای دارد.  

  " سفر، مرا به در باغ چند سالگی ام برد

 و ایستادم تا

  دلم قرار بگیرد.

  صدای پرپری آمد

  و در که باز شد

 من از هجوم حقیقت به خاک افتادم "2

    مسافر اساطیری ،در حالت وجد و خلسه، کوشش می کند صدای پرندگان را بازسازی کند.

 " جیغ گوشخراش عقاب را می شنوید که با صدای هدهد آمیخته ... " 3

 اگر در نظر داشته باشیم که مسافر اساطیری با جانوری که رازهایی را بر او مکشوف می کند، یا زبان حیوانات را به او می آموزد، یا روح آشنایش می شود، دیدار می کند، آنگاه بهتر می توان رابطه دوستی و آشنایی میان او و جانوران را تبیین کرد. ... این دوستی، در افقهای ذهن باستانی، به معنای بازگشت به سطح پست تر زیست شناسی نیست، زیرا برای زندگی مذهبی، نمادسازی و اسطوره پردازی حیوانات، از اهمیت بسیار برخوردار است. ... و نیز این ارتباط، اتخاذ یک زندگی روحانی بسیار غنی تر از زندگی صرفاً انسانی میرندگان معمولی است. 4

   " من از کدام طرف می رسم به یک هدهد " 5

 عبور چلچله از حجم وقت کم می کرد " 6 

  " نگاه می کردی: 

 میان گاو و چمن، ذهن باد در جریان بو د. 7

 از گاو نخستین، دامها و دانه ها پدید می آیند گاو، درباور شناسی ایرانی نماد آفرینش فرودین، یا آفرینش آبی و خاکی است ؛ نمود رازوارانه زمین است. هم از آن است که در پندارهای کهن زمین نهاده بر شاخ گاو شمرده می شده است. آیین برخی گاو که هنوز هم رواج و روایی دارد، آیینی است رازناک که به شیوه ای نمادین، گسسته از زمین و رستن از بند تن و برآمدن از تنگنای آفرینش پست را بازمی تابد. ما، با كشتن گاو بخش فرودین و خاکی را در هستی خویش می کشیم. 8  

قدرو منزلت جانوران، در چشم انسان نخستین، بسیار بالا است. آنها از رازهای زندگی و طبیعت با خبرند، حتی رازهای عمر طولانی، و فنا ناپذیری را می شناسند. شمن، با پا گذاشتن به عالم حیوانات، در رازهایشان سهیم می شود، و از وفور نعمات زندگی شان لذت می برد .9

وقتی مسافر اساطیری در حالت جذبه و خلسه است، رنگ دامنه ها، هوش از سرش می برد و در همین مسیر، حیوانات اساطیری را نیز مرور می کند :

  " چه دره های عجیبی، 

 و اسب یادت هست

 سپید بود، 

 و مثل واژه پاکی، سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد. " 10

 دوستی با جانوران، و دانـستن زبـانشان، به نشـانگان ( سنـدرم ) مینـوی تعلـق دارد. در زمـان سرآغاز، پیش از هبوط، این دوستی جزو ناگزیر شرایط خاستگاهی انسان بود. ... تجربه حیاتی این دوستی با جانوران، او را در شرایط عمومی هبوط انسانیت بیرون می کشد، و ورود دوباره او را به Tempus illud  که در اسطــوره های بهشت توصیف شده، ممکن گرداند. 11

   " و با نشستن یک سار روی شاخه یک سرو

 کتاب فصل ورق خورد

 - و سطر اول این بود :

 حیات، غفلت رنگین یک دقیقه حواست"  12

   " نگاه می کردی،

 حضور سبز قبایی میان شبدرها

 خراش صورت احساس را مرمت کرد ." 13

  " ... و در مدار درخت

 طنین بال کبوتر، حضور مبهم رفتار آدمی زاد است ." 14

   " ... و من مفسر گنجشکهای دره گنگم ... " 15

   " کجا حیات به اندازه شکستن یک ظرف 

  دقیق خواهد شد

 و راز رشد پنیرک را

 حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد ؟ " 16

   " صدای باد می آید، عبور باید کرد ...

 دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر 

 در آسمان سپید غریزه اوج دهید. " 17

  سهراب در شعر زیبای " مسافر" به کاملترین وجه، و به صورت نمادین، سفر اساطیری خود را به آن و مکان ازلی سروده است. سفر، سهراب را به " زمین های استوایی" می برد. و استوا مرکز زمین است. این تجربه عرفانی انسانهـای نخستین [ و اسطــوره مند] با ســفر به منشا ها، برگشت به زمان اسطوره ای بهشت گمشده برابر است. شمن در حالت خلسه از شر جهان کنونی، جهان هبوط یافته ما که بنا به اصطلاح شناسی نوین، تحت قوانین زمان و تاریخ است، رها می شود. 18

مسافراساطیری، تنها موقتا شکاف میان زمین و آسمان را پرمی کند.  به صورت روح  به آسمان می رود و نه مانند انسان نخستین که جسما ً این عمل را انجام می داد. ...تجربه شمن گرایی (ســـفر اساطیری) نوستالژی بهشت را فاش می سازد؛ تمایل به باز یافتن آزادی و سعادت پیش از هبوط، میل به از سر گرفتن ارتباط ما بین زمین و آسمان، ... او دوستی با حیوانات را تازه می کند ؛ از طریق پرواز یا عروج، زمین را به آسمان پیوند می دهد، آن جا در بالا، در آسمان، دگر بار با پروردگار آسمان رودررو می شود و مستقیما ً با او سخن می گوید. درست به همان سان که انسان در زمان سرآغاز. 19

  " به دوش من بگذار ای سرود صبح "وداها "

تمام وزن طراوت را

که من

دچار گرمی گفتارم

و ای تمام درختان زیت خاک فلسطین

وفور سایه خود را به من خطاب کنید،

به این مسافر تنها، که از سیاحت اطراف طور می آید

و از حرارت " تکلیم " در تب و تاب است. " 20

" ... و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک. " 21

  از دیدگاه مفاهیم اسطوره ای، جان به مثابه پرنده، و به مثابه راهنمای روح ( هدایت کننده جانها به جهان پسین است). بسیاری از نمادها و کنایات مربوط به زندگی روحانی و بیش از هر چیزمربوط به قدرت هوش، با تصاویر"پرواز" و"بال "، پیوند دارد. پرواز به معنای "هوش" است ؛ درک مسائل اسرارآمیز، و حقایق ماوراء الطبیعه در ریگ ودا آمده است :  هوش Manas سریع ترین پرنده است و می گوید کسی که می فهمد، بال دارد. 22

شاید همین قدر برای تبیین اسطوره  سفر درشعر سهراب کفایت کند. توضیح بیشتر آنکه سهراب، در بخشی هم از شعر صدای پای آب، سفری  اساطیری دارد، و در اشعار دیگرش نیز، به این سفر اساطیری، علاقه مند بوده است.  

"  من به آغاز زمین نزدیکم

  نبض گلها را می گیرم

  آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت ." 23 

" رفتم قدری در آفتاب بگردم ...

 رفتم تا وعده گاه کودکی و شن ...

  نبض می آمیخت با حقایق مرطوب

 حیرت من با درخت قاطی می شد

 دیدم در چند متری ملکوتم. " 24  

" ای عبور ظریف

بال را معنا کن

تا پر هوش من از حسادت بسوزد. "25 

" امشب

 دستهایم نهایت ندارند

 امشب از شاخه های اساطیری

 میوه می چینند

 جرات حرف در هرم دیدار حل شد ...

 در علف زار پیش از شروع تکلم

  آخرین جشن جسمانی ما به پا بود. " 26

    واین جاست که انسان اساطیری و اسطوره مند، در خلسه ای ناب، و در سفری روحانی به دیدار خداوند در بهشت می رود و در زمانی ازلی با او تکلم می کند.  پولنزی ها،هــــرگاه رهسپار ســفری دریایــــی می شوند مراقــبند که " تازگی"، "بی سابقگی" و "خودانگیختگی"  آن را انکار کنند. برای آنها سفر، تنها تکرار سفری است که قهرمانی اسطوره ای در" سرآغاز" In Illo Tempore  سپری کرده تا راه را به انسان نشان دهد، و سرمشق شود. پس به این ترتیب، اقدام به این سفر به مثابه تکرار حماسه ای اسطوره ای است که در آن، زمان حال از ذهن رانده می شود. در انسان نوین، چنین عدم تمایلی، به روبرو شدن با زمان تاریخی ،همراه با میلی پوشیده به شرکت در گونه ای زمان باشکوه، خاستگاهی، تام Total، تلاشی را برملا می کند که گاه عاجزانه درجهت شکستن یکپارچگی زمان صورت می گیرد. 27

   البته سهراب، معتقد است در این خلسه و بازگشت به بهشت، و در این اتفاق قشنگ دیدار، بالاخره یک روز، " مکالمــه " محو می شود و دیدار، دیداری بی تکلم خواهد بود. به عبارت بهتر ابزاری کلامی، حذف می شود، و تنها راه و ابزار گفتگو و تکلم ،حواس، خواهد بود ؛ و این ،روشن ترین و سپید ترین راه است :

 " ولی مکالمه، یک روز، محو خواهد شد

 و شاهراه هوا را

 شکوه شاه پرکهای انتشار حواس

 سپید خواهد کرد. "  28

پانوشتها:


ادامه مطلب
+ به قلم محمود گرجی ،

 

اسطورۀ سرايش،وانتخاب زبان نمادين 

 

در اشعار سهراب و فروغ   

 

                                                              ” ... براي اين غم موزون، چه شعرها كه سرودند !“  1

                                                           

 

”اول كس كه در عالم شعر گفت، آدم عليه السلام بود. و سبب آن بود كه هابيل مظلوم را قابيل مشئوم بكشت، و آدم را داغ غربت و ندامت تازه شد، و در مذمت دنيا، و مرثيه فرزند، شعر گفت.“  2

 

   تاريخ انديشه انسان، آفرينش شعر را به قدمت آفرينش بشر رقم مي زند ؛ آغاز رنجها، دردها، و زخمها و جدايي ها. پيوند تنگاتنگ شعر با اسطوره، از همان ابتدايي ترين اساطير بشر، نحوه بيان، تصويرگري، و درونمايه آن نمايان است. زيرا شعر، روايت رؤيايي انديشه پرسنده و پويا در برابر طبيعت، و ماوراء الطبيعه حاكم بر ذهن است ؛و در همين مرز يابندگي، شاعر و انسان اسطوره پرداز نخستين، به هم مي رسند و مي پيوندند.   3

 شعر، تنها شكل گيري كلمات، و تواتر آنها، و حركت و نظم شان بر روي يك محور زباني و فني نيست. شعر، بيان دريافتها، و نشان دهنده عمق درك شاعر از پديده هاي مكاني، و حوادث زماني شاعريا هرهنرمند ديگري، بينش و بصيرتي فراتراز ديگران مي يابد. او با اتكا به قريحه سرايش ،وآشنايي زدايي پديده ها، دريافت را به مسيري ديگر از آنچه در عرف و معمول است، هدايت مي كند. سرايش، فرصت ريزش باران مفاهيم، بر دوش شاعر و ذهن كنجكاو و جستجوگر اوست. شاعر كه از انديشه سرريز است، وخيس مفاهيم شده، و در آستانه زايش است، شعر خود را فرصتي براي باز سرايي دريافتهاي خود مي داند :

 

  ” به دوش من بگذار اي سرود صبح ودا ها

   تمام وزن طراوت را

  كه من

  دچار گرمي گفتارم .“  4

 

   شاعر، سر ريز از واژه و كلمات و مفاهيم است. اين لبريزي، وامدار درك او از پديده هاي زماني و مكاني است. شعر، اتفاقي امروزي نيست.و شاعر به عنوان كسي كه جلوتر از ديگران، و پيشرو است ،و قدرت خلق و آفرينندگي دارد، به نوعي با گذشته ازلي، و آغاز خلقت، در ارتباط است و ريشه در زمان ديروز و تاريخي دارد. شعر، و سرايش كه نوعي آفرينش است، همان پيوند شاعر با ديروز و خدايان اساطيري است كه هنوز قطع نشده، و تا زماني كه شاعر، شعر مي گويد، يا به او الهـــــام مي شود، اين ارتباط و رابطه تاريخي همچنان پابرجاست، و شاعر در هر سرايش، گذشته تاريخي و اساطيري را خوانشي مجدد، و باز خواني مي كند .

   يونانيان قديم معتقد بودند كه منبع الهام، خارج از وجود هنرمند است و منشايي ماوراء طبيعي دارد. افلاطون، شاعر را نوعي راوي مي دانست كه بي هيچ اراده اي سخنان الهه شعر را باز گو مي كند. از نظر اوالهام هنري ،مانند مغناطيسي،حلقه هاي آهن را يكي پس از ديگري جذب مي كند،نخستين حلقه كه مستقيما با الهه شعر مربوط است، شاعر است. بر مبناي چنين عقيده اي است كه بسياري از آثار ادبي يونان باستان، با ستايش و نيايش الهه شعر، و درخواست كمك و ياري از او براي سرودن شعر شروع مي شود .ازنظر روميان نيز آپولو، خداي شعربود. در هند نيزسارساواتي كه همسربرهما خداي بزرگ بود، خداي شعر و فلسفه و خطابه شمرده مي شد مصريان قديم نيز به وجود خدايي به نام  تهوت يا  توت كه خداي هنرها بود، معتقد بودند.  5

در اساطير ايران باستان نيز سروش و نريو سنگ، ايزدان الهام دهنده شعر شناخته شه اند. اعراب، شعر را نتيجه  تلقين شيطان به شاعر مي دانستند كه به آن تابعه مي گفتند كه به معني جني همراه ،و به اصطلاح همزاد انسان است. نظريه جديدتر درباره الهام، از اواخر قرن هجدهم شايع شد و بر اساس آن، الهــام، نيرويي است كه از درون هنـــرمند شكل مي گيرد. در اوايل قرن 19علم روانشناسي و نظريه هاي روانكاوي، الهام يا آفرينش هنري را سرچشمه گرفته از ضمير ناخودآگاه انسان دانست. 6

در هر دو صورت، چه منشا سرايش و آفرينش هنري را الهام به معناي قديم آن، يا جديدتر آن بدانيم، در هر حال ،شاعر با دنيايي غير از انچه معروف است، در ارتباط است. و اين دنياي مرموزي كه هنوز بسياري از حواشي و ويژگيهاي آن ناشناخته است،شاعر را به ديروزترها مي كشاند و او را وارث نمادها و نهاده هاي اساطيري و مفاهيم آنها مي داند:

 

         ” شاعران،وارث آب و خرد و روشني اند.“  7

 

اگر انسان اسطوره پرداز نخستين.در ذات اشيا مستحيل شد، ودر اين همجوهري حيرت آ‎لود، نامشان را كشف كرد، وهستي گنگ را لفظ در لفــظ سرود، شاعر اما سعي دارد تا از مرز نامها بگذرد، به دريافت دروني هستي پاي بگذارد و ترانه جان جهان را بسرايد. او بايد بسرايد و دريافتي را باز گويد كه بازنگفتني است، و شناخت جهاني را تصوير كند كه تصوير ناكردني است. اما شاعــر را  ياراي ناميدن دريافت دروني خويش نيست،و هنجار روزمره زبان ناتوان از بيان مكاشفه حيرت آلودش با هستي است. زبان در بازپرداخت دريافتهاي رازآلود وي ماهيتي اساطيري مي يابد،و كلمه، به دليل كاربرد و معناي سحرآميزش، سرشار ازنيروي اساطيري مي شود.  8

”...مي خواهم شعر دست مرا بگيرد، و با خودش ببرد. به من، فكركردن، نگاه كردن، حس كردن، و ديدن را ياد بدهد، و يا حاصل يك نگاه، يك فكر، و يك ديد آزموده اي باشد. ... آدم بايد نسبت به دنياي خودش نظري پيدا كند، و همين احتياج است كه آدم را به فكركردن وا مي دارد . ...

من مي گويم شعر هم مثل هر كار هنري ديگري، بايد حاصل حس ها، و دريافتهايي باشد كه به وسيله تفكر، تربيت و رهبري شده اند. وقتي شاعر، شاعر باشد، و در عين حال، شاعر يعني آگاه، آن وقت مي داند فكرهايش به چه صورتي وارد شعرش مي شوند. ...“ 9

شاعر، همواره در جستجوي دريافتهاي جديد، و تشريح و تبيين آنهاست. حال اگر اين جستجوها و دريافتـها، جسـتجو، و راه بردن به نا شنـاخته ها، و امورپيچيـده تري باشد، قطعا ابزاري دقيـق تر مي طلبد تا بين آگاهيها و دريافتهاي خود و در آن دنياي مرموز و پيچيده، با ايجاد رابطه اي منطقي،عميق، گويا، پل بزند. به عبارتي انسان ابتدايي براي بيان اين درون ناشناخته، و باز نا گفتني، با زباني رمزي، سعي در تعريف رويدادجادويي بازيافت خويش مي كند، و زبان نمادين و سمبليك را اختراع مي كند. زيرا سمبول داراي جنبه ناخودآگاه وسيعتري است كه هرگز به طور دقيق، تعريف يا به طور كامل، توضيح داده نشده است، و كسي هم اميدي به تعريف يا توضيح ندارد. اين زبان، بر خواسته از نهاد بشر، و ترجمان دروني اوست. به قول اريش فروم، زبان سمبليك، زباني است كه تجربيات دروني، و احساسات و افكار را به شكل پديده هاي حسي، و وقايعي در دنياي خارج، بيان مي كند، و منطق آن با منطق معمول، و روزمره ما فرق دارد. منطقي كه از مقوله هاي زمان و مكان، تبعيت نمي كند، و به عكس، تحت تسلط عواملي چون درجه شدت احساسات، و تداعي معاني است.  10

    شعر معاصر...در روند تبیین زخمها، دردها، وعقده های خلق،همواره فرم بیانی، و زبانی شعری خویش را نیزدرنظردارد وو بر آن است تا در گویشی نو ،زمان خود را بسراید ولی برای بیــان ناسروده ها، ناگزیر از به کار بستن تمثیلات، استعاره ها و ایهامات شعری است.

    شاعر معاصردرهمین گذر،از طریق آشنایی با  سرزمین هرز  The wast  land اثر بلند آوازه تی . اس . الیوت، شاعر انگلیسی،ساخت اساطیری زبان را نیز درمی یابد.شاعر معاصربا کاربرد این شیوه بیانی درتطابق با ذهنیات خویش، به آفرینش اسطوره از نماد های طبیعی، اجتماعی ،و نیز بازآفرینی اساطیر قومی، مذهبی – ایرانی،و غیر ایرانی می پردازد.  11

  اينجاست كه سهراب سپهري، در سرايش اشعار خود، و براي انتقال مفاهيم ناخودآگاه و فرامكاني و فرازماني آنجايي، به اين دنياي حسي وعيني، و اين دنياي حوادث و پديده هاي مشهود، زباني نمادين را برمي گزيند تا مفاهيم، و ناگفته ها و ناگفتني ها، با استفاده ازنمادها، كسوتي ملموس بيابند.انتخاب و انتخابگري، يكي از مهمترين وظايف شاعر است. جداي از هارموني واژگان، و وزن دروني آنها، شاعربايد از ميان واژه هاي فراوان، بهترين را بر مي گزيند. اين وسواس در گزينش و واژگان جمله بنديها، معمولا درميان همه شعراي متقدم و متاخر،مرسوم و متداول بوده است. بويژه اگر ذهن و زبان شاعر، در دنياي مفاهيم اسطوره اي و نمادين هم سير كرده باشد، و زبان و بيان شاعر، آينه زباني اساطيري باشد،قطعا

در گزينش واژگان و زبان براي بيان مفاهيم، خواسته و ناخواسته، آن  را

 انتخاب مي كند كه به زبان نمادين،نزديكتر باشد.                                          فروغ در مصاحبه اي گفته است :” من به دنياي اطرافم، به اشيا اطرافم، خطوط اصلي اين

دنيا، نگاه كردم، و آنرا كشف كردم، و وقتي خواستم بگويمش، ديدم كلمه لازم دارم. كلمه هاي تازه كه مربوط به همان دنيا مي شود. ... كلمه ها را وارد كردم. ...“  12

    هر شاعري، براي تكامل و پختگي شعرش، نياز به زمان دارد، وقتي هشت كتاب سهراب را مرور مي كنيم، متوجه گذاربه سمت تكامل شعري مي شويم، اين پختگي و كمال، در شعر سهراب، ودر اشعار صداي پاي آب، و مسافر، به اوج مي رسد. در اين فرايند متكامل شعري، زبان نيزـ زبان نمادين نيزـ به سمت تكامل مي رود، و شاعر در آن دو شعر، و ديگر اشعار برجسته خود، به زباني تقريبا يكدست ونمادين دست مي يابد، و تقريبا بسامد استفاده ازواژگاني كه زير ساخت آنها اساطيري و سمبليك است، بالاتر مي رود؛ به نمادها دراين نمونه شعرهاي سهراب توجه كنيد :

                                            

  ” جهان، آلوده خواب است،

 فرو بسته است وحشت ،در، به روي هر تپش، هر بانگ

  چنان كه من به روي خويش

  در اين خلوت كه نقش دلپذيرم نيست،

 و ديوارش، فرو مي خواندم در گوش

 ميان اين همه انكار

 چه پنهان رنگها دارد فريب زيست ... .“ 13

 

  ” ... باز شد درهاي  بيداري .

  پاي درها لحظه وحشت فرو لغزيد

 سايه ترديد در مرز شب جادو گسست از هم .

  روزن رؤيا، بخار نور را نوشيد . “ 14

 

    ” ... نگاهي به روی نهر خروشان خم شد :

 تصويري شكست

  خيالي از هم گسيخت “ 15

 

    ” ... و او

  پيكره اش خاموشي بود .

  لالايي اندوهي بر ما وزيد ...“ 16

 

 ”... هر جا گل هاي نيايش رست، من چيدم. دسته گلي دارم،  محراب تو دور از دست : او بالا،

 من در پست ... “ 17

 

   ” ...  مادرم  آن پايين،

  استكانها را در خاطره شط مي شست...“  18

 

   ”...دلم از غربت سنجاقك پر...“ 19

 

    پيروان مكتب نمادگـــــرايي معتقد بودند كه شاعر، پيغمبري است كه مي تواند درون و ماوراي دنياي واقعي را ببيند، وظيفه دارد كه به وسيله نمـــادهايي كه به كار مي برد، آن دنيا ي ماورايي، يعني واقعـيت بزرگ تر و جاودانه تر نشان دهد، و از آنجا كه اين عوالم، توصيف شدني نيـستـنـد، شاعـرمي كوشد به كمك زبان نمادين خود، آن را به خواننده القا كند.

   زبان يا نماد هاي هر شاعر ،خاص خود اوست، وشاعر، تنها از طريق نماد هايي كه خود آفريده است،قادر به نشان دادن تجربه هاي غير ملموس ذهن خود است،وخواننده نيز براي راه يافتن به دنياي شاعر،جز همين نمادها ،و نيز نيروي تخيل، و احساس كشف و شهود خود،وسيله اي ندارد.  20

    هر شاعر بر اساس باورداشتهای خویش، اسطوره را می آفریند و بازسازی می کند . از این روست که در مراسم بزرگداشت هر اسطوره ،با رقص آیینی یک شاعرـ گیریم نماینده یک اندیشه ـ و طرزتلقی از جهان رو به روییم. و به همین دلیل، حتی در بیان شاعرانه یک اسطوره خاص توسط دو شاعر نیز، تفاوتهایی درخواهیم یافت. زیرا هر یک با برداشت و کردار ویژه خود، درونمایه آن اسطوره را دریافته وبه روایت آن نشسته است . 21

به نمونه هايي از نمادهاي شعر فــروغ نيز توجه كنيد:

 

  ”...آيا دوباره گيــسوانم را

 در باد شانه خواهــم زد ؟...    22 

 

  ” من تكيه داده ام به دري تاريك

  پيشاني فشــــــرده ز دردم را

 مي سايم از اميد بر اين در باز

  انگشتهاي نازك سردم را...“ 23

 

  ”... نيزار،خفته خامش و يك مرغ ناشناس

  هر دم ز عمق تيره آن، ضجه مي كشد

 مهتاب مي دود كه ببيند در اين ميان

 مرغك، ميان پنجه وحشت چه مي كشد ...“ 24

 

  ”...  شيشه پنجره ها مي لرزد

 تا كه او نعره زنان مي آيد

  بانگ سر داده كه كو آ ن كودك

  گوش كن، پنجه به در مي سايد...“25

 

  ”... درخت كوچك من 

  به باد عاشق بود

  كجاست خانه باد؟

  كجاست خانه باد ؟...“  26

 

 

 پانوشتها :

       


ادامه مطلب
+ به قلم محمود گرجی ،

آنیما و آنیموس

 

         دراشعار سهراب سپهری و فروغ فرخزاد

 

 

" آنیما و آنیموس " از اصطلاحات خاص روانشناسی یونگ است. " آنیما " یا مادینه جان از نظـــر یونگ، مظهر طبیعت زنانه در روان مردان است. این روح مؤنث در وجود مرد، اغلب در رؤیاها ،خلسات، و آفرینشهای هنری تجلی می کند. یونگ می گوید: هر مردی، تصویر جاویدان زن را در درون خویش حمل می کند. البته نه تصویراین زن، یا آن زن بخصوص را، بلکه تصویر غایی زن را ... از آنجا که این تصویر ناخودآگاه است، همیشه ناخودآگاه، بر محبوب منعکس می شود و یکی از علل عمده کشش شهوانی یا بیزاری است. آنیما، مانند پل یا دری است که به تصویر ناخـــودآگاه جمعی راه دارد. 1

 

  آنیما جنبه مادینگی روان مرد است و تصویر آنیما، غالبا با چهره زنان بازتاب می یابد. آنیما، به عبارتی تصویر جنس مخالف اوست که در ناخودآگاه فردی و همچنین ناخودآگاه جمعی، آن را با خود دارد. به نظر یونگ، ارتباط با آنیما در آفرینش هنری، بسیار اهمیت دارد. نوشتن، راهی است برای ظهور آنیما؛ .... شاعران نیز از ظهور و الهام آنیما برای خلق اثر خود به اشکال گوناگون سخن گفته اند. در حماسه ایلیاد، هومر، در واقع خود را واسطه می داند که موزا یا الهه شعر، داستان ایلیاد را به او الهام می کند. یا خواجوی کرمانی، مثنوی عاشقانه همای و همایون خود را الهام گرفته از لعبتی سبزپوش هنگام خواب تعبیر می کند. 2

 سهراب سپهری در شعرش، نگاهی اسطوره مند به آنیما داشته و سروده است:

 

  " حرف بزن ! ای زن شبانه موعود

 زیر همین شاخه های عاطفی باد

 کودکی ام را به دست من بسپار "... 3

 

 " حرف بزن، خواهر تکامل خوشرنگ

  خون مرا پر کن از ملایمت هوش ... " 4

 

 "حرف بزن حوری تکلم بدوی ... " 5

 

  " روی زمین های محض

 راه برو تا صفای باغ اساطیر " 6

 

 این اشارات و گفتگوها، اشاره به آنیما، و آن نیمه زنانه ناخودآگاه سپهری، و نیز گفتگو با اوست. قدما نیز با مفهوم آنیما آشنا بوده اند و همچنان که افلاطون، شاعران واقعی را الهام گیرنده ازالهگان فرض می کرد، اعراب قدیم نیز شاعران و کاهنان سجع گوی را دارای جنی ،کمـــــک رسان به نام "تابعه"می دانستند که به شاعر یا کاهن، شعر یا امور غیبی را الهام می کند و لذا، اغلب، شاعران را مجنون (جن زده) می پنداشتند. 7

 

" و زیر پای من ارقام شن لگد می شد

زنی شنید

 کنار پنجره آمد، نگاه کرد به فصل

در ابتدای خودش بود ... " 8

 

 " من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق

 رفتم، رفتم تا زن

 تا چراغ لذت

 تا سکوت خواهش

 

     تا صدای پر تنهایی ... " 9

 

 "من زنی را دیدم، نور در هاون می کوبید " 10

 

 زن، بر طبق نظام دوگانه جهان، دراساطیر بیشتر به نیروهای منفی مربوط می شود، مثل سرما، اهریمن، جادو، مار، و ... اما با توجه به ارتباط او با ماه و زمین، دارای خصلتهای نیک نیز است.

زن در ادبیات، در جنبه های منفی خود، اغلب به صورتهای پیرزن، جادوگر یا زن دسیسه چین و خطرناک و شهوتران (سودابه درداستان سیاوش ) ظاهر می شود. در جنبه های مثبت، درچهره های مادر مهربان، حمایتگر، رشد دهنده (فرانک ... رودابه و ...) دیده می شود یا در چهره مقدس مثل فرشته مهربان، ناهید. ... 11

 

    " ... مادری دارم بهتر از آب روان " 12

 

  به مثبت بودن جایگاه مادر، رابطه مادر با اسطوره آب توجه كنيد. روان بودن آب نیز اسطوره مند است. زیرا آب رونده، شاعر را تا مرز اسطوره ها پیش می برد. از لفظ روان، نیز می توان جان را اراده کرد، و جان نیز ازلی است.

 

  " خواهرم زیبا شد ... " 13

 

مثبت :

  " مادرم آن پایین،

 استکانها را در خاطره شط می شست. " 14

 " مادرم ریحان می چیند " 15

 

 

" آنیمــوس" بر خلاف آنیما، مظهر طبیعت مردانه در ناخودآگاه زنان است؛ یونگ می نویسد :

” آنیمـــوس در شکل ابتدایی ناخودآگاه خود، ترکیبی است از عقاید خود جوش و غیر عمدی که بر زندگی عاطفی زن، نفـوذ شدیدی اعمـال می کند ... آنیمـــوس مـایل است خود را بر روشنفکران و قهرمانان ازجمله آوازخوانان، یا هنرمندان و ورزشکاران نامدار و غیره، منعکس کند. آنیموس نیز در زنان، به مانند آنیما در روان مردان، عملکردی مشابه دارد .“ 16

 

" و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

 مردی که رشته های آبی رگهایش

 مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

 بالا خزیده اند. ... " 17

 

 "چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچ وقت زنده نبوده است. " 18

 

در این موارد، می توان هر دو سوی قضیه را اراده کرد. یعنی هم مرد را فردی عینی و حقیقی به شمارآوریم، هم آن نیمه درونی شاعر، یعنی آنیموس او و نیمه مردانگی ناخودآگاه او. در صورت دوم، شاعر نمی تواند تصویری شفاف، دقیق و معلوم از آنیموس خود ارائه دهد. گویا در وجودش مرده است.

 

" به روی گاهواره های شعر من

 نگاه کن

 تو می دمی، و آفتاب می شود. "19

 

  گاهواره ـ رمز روزهای کودکی، و گذشته اساطیری شاعر است. اسطوره سرایش و شعر را نیز در بخشهای پیشین بررسی کردیم و رویکرد اساطیری آن را شرح دادیم. در اسطوره آفتاب نیز گفتیم که آفتاب، نماد نرینگی، مردی و ... است. حال با در نظر گرفتن این مصادیق و موارد، می توان به ارتباط سرایش شعر، و آفتاب، یا به عبارتی به وجود آنیموس در درون شاعر پی برد. در شعر فروغ، چهره ای که از زن ترسیم می شود، چهره زنی رنجور، شکست خورده، تنها، باخته، و منفی است:

 

 ” و اين منم

زني تنها در آستانه فصلي سرد

 در ابتداي درك هستي آلوده زمين

 و ياس ساده و غمناك آسمان

 و ناتواني اين دستهاي سيماني“ 20

 

 ” چرا اين همه كوچك هستم

 كه در خيابانها گم مي شوم“ 21

 ” كسي مرا به آفتاب

 معرفي نخواهد كرد“ 22

 

 ” سهم من پايين رفتن از يك پله متروك است

 و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن “ 23

 

 

 

 

  ” كدام قله كدام اوج ؟

 ... به من چه داديد اي واژه هاي ساده فريب ...؟ “ 24

 ” نمي توانستم ديگر نمي توانستم

 صداي پايم از انكار راه برمي خاست

 و ياسم از صبوري روحم وسيع تر شده بود. “ 25

 

 

 

پانوشتها:


ادامه مطلب
+ به قلم محمود گرجی ،

 در شعر سهراب سپهری و فروغ فرخزاد  -  ۵

 

 

                       اسطورۀ خورشيد، ماه، زمين، و آسمان